باد خزانی

بسم الله الرحمن الرحیم

در دوره ای زیست می کنیم که باد خزان شدیدی می وزد. باد خزان که نماینده میراندن و فنا است. بادی که باید خود را از آن پوشاند، چرا که پیک مرگ است.

باد خزانی که بر خلاف باد سحرگاه بهاران، ناموس ما را می میراند.
ناموس ما و معشوق ما را تلف می کند، زشت می کند.
راستی، ناموس و معشوق ما کیست؟ هر که هست، تو خود بهتر می دانی!
شاید محبوب تو، خود تو هستی! شاید، همسرت! شاید، دوستت!
شاید، مادرت! پدرت!
شاید، برادرت، خواهرت!
شاید، شریعتت! اخلاقت!
شاید، خدایت!
 خزان، ناموست را به باد می دهد و تو نشسته ای؟!
و تو خاموشی! خمودی! کسلی!
به من خبر داده اند که بعضی از مردان آنها به خانه زن مسلمان و زن غیر مسلمانی که معاهد بوده (و باید جان و مال و ناموسش در پناه اسلام محفوظ بماند) وارد شده و خلخال و دستبند و گردنبند و گوشواره های آنها را از تنشان بیرون آورده، در حالی که هیچ وسیله ای برای دفاع از خود، جز گریه و التماس کردن نداشته‎اند ... اگر به خاطر این حادثه دردناک، مسلمانی از روی تأسف دق کند و بمیرد ملامت نخواهد شد، بلکه از نظر من شایسته و سزاوار است.
این سخن از کیست؟
مهم هم نیست! مهم خود سخن است! مهم فرزانگی عمیق نهفته در آن است! مهم توجه شگرف یک جانشین الهی به مسأله ای به این کوچکی است! کوچک؟! مهم سزاوار بودن دق کردن مسلمان است، به خاطر وزیدن باد موت و هلاکت بر ناموس او! مسلمان؟! منظورم این است که هر کسی ناموسی دارد، او قطعا مسلمان آن ناموس است.
بس است!
عذر می خواهم از جمله اول.
در دوره ای که زندگی نمی کنیم؛ بلکه در دوره ای که مردگی می کنیم.
ما مردگان متحرک.
ما حیوان های دوپا.
ما آدم نماهای فراری از شدن!
ما صاحبان قلبهای سختتر از سنگ. چه بسا سنگی که از دل آن نهرها جاری می گردد. چه بسا سنگی که می شکند و از دل آن آب می جوشد. بلکه چه بسا سنگی که با هراس از خدا سقوط و فروتنی می کند.
ما صاحبان قلبهای سخت تر از سنگ!