شبی با بینوایان

بسم الله الرحمن الرحیم

مرد جوان گرسنه بود و وارد مغازه ­ای شد. باید برای شام و صبحانه چیزی می خرید. اما وقتی به ماشین آمد احساس کرد زیاده­ روی کرده است. او یک بسته غذای یک نفره برای شام و یک خامه عسلی برای صبحانه و یک بسته نان تست خریده بود. زیاده روی کرده بود؟

اما قلبش لرزید، گمان کرد زیاده­ روی کرده است.

به هر حال خریدش را کرده بود و او نیاز به شام و صبحانه داشت تا بتواند فردا هم به مطالعاتش بپردازد.

داخل ماشین، کنار خیابانی ایستاده بود. آن­جا محله­ ی انسان­ های نسبتا متمول بود.

البته انسان بودن را که نمی فهمید، اما دو عدد پا و یک سر و یک زبان به طویلی قله اورست و شکمی به اعماق غار علیصدر در همدان و یک قلب در وسط این بدن که نفهمید کارش دقیقا چیست؟! شاید دوست داشتن غذاهای رنگارنگ یا شادی های پایان ناپذیر و یا لباس های مد روز.

 و یک مغز کمی بالاتر از زبان. همیشه فکر می کرد زبان به مغز متصل است، اما حالاها مطمئن شده که آن هم به شکم و همان قلب ربط دارد.

شب بود و تاریک و در یکی از منزل­ ها گویی جشنی برپا بود و از پنجره­ ی آن ­ها صدای شادی در کل محله پخش شده بود.

ناگهان یک جوان، یا شاید نوجوان با یک گاری ضایعاتی از کنار ماشین آن مرد جوان رد شد و سراغ سطل زباله ­ای که کمی جلوتر بود رفت. چند شیء قابل بازیافت به کیسه ­ی خود اضافه کرد، اما نگاهش به آن پنجره بود. گویی گمشده ­ای در آن­ جا دارد. چرا که نه؟! حتما با خود می گفت: کاش من هم آن ­جا بودم.

به هر حال او هم یک دو پا بود.

یا نه! می گفت کاش فقط من هم یک خانه ­ی کوچکی داشتم تا شب ­ها در آن بخوابم. شاید یک خواهر کوچکی یا مادر و پدر بیماری هم داشته باشد. شاید با خودش می گفت یک روز من هم ازدواج می کنم و جشن می گیرم.

در همین لحظات بود که مرد جوان تصمیمش را گرفته بود. او که حالا سیر شده بود، نمی توانست گرسنگی این نوجوان را تحمل کند. نصف بیشتر نان باقی بود و خامه عسلی هم برای صبح بود. یک دستی بر شانه­ ی نوجوان نشست با لبخندی بر لب.

  • سلام! حتما شام نخورده ­ای؟! بیا، این ­ها مال تو.

  • سلام! خیلی ممنون آقا.

بدون فوت وقت، انگار یک گنج بزرگ پیدا کرده رفت روی چمن نشست و شروع کرد به خوردن شام خود. حتما خیلی گرسنه بود. نکند امروز چیزی نخورده. یا شاید هیچ وقت خامه عسلی یا نان تست...! آه!

 

 

 

مرد جوان دیگر احساس نمی کرد که خرید اضافه کرده است. او حالا صبحانه نداشت، اما قلبش آرام بود. بعد از چند دقیقه، نوجوان با گاری خود از کنار ماشین رد شد و با شوقی که از کلامش پیدا بود گفت دست شما درد نکنه آقا.

و رفت!

اما در حقیقت او هرگز نمی رود.

او همیشه هست.

در قلب تمام جوان­ ها و هر کسی که می تواند لقمه ­ی نان خود را با کسی دیگر شریک شود. قلبی نه از جنس قلب دوپاها. قلبی که درد می فهمد. قلبی که احساس دیگران را در خود جای می دهد. قلبی به فراخی آسمان...

یادمان باشد برای شریک کردن یک انسان خوب و نیازمند، لازم نیست به خیریه برویم یا سراغ علما را بگیریم. و باز یادمان باشد از هر دستی که بدهیم، با همان دست می گیریم.

پیامبر ما صلی الله علیه و آله و سلم که جلوه ­ی واقعی مهربانی بودند، می فرمودند اگر کسی سیر بخوابد و برادر مسلمانش گرسنه باشد، مسلمان نیست!

راستی چرا تعریف مسلمانی از زبان ایشان با تعریف قلب­ هایی که گرسنگی برادران خود را نمی بینند سازگار نیست؟!