کیمیاگر خود باش (5)

بسم الله الرحمن الرحیم

کیمیاگری، یک جمله است.

نه از آن جملات بعضی روضه خوان­ها که حالا حالاها طول می کشد. بعضی روضه خوان­ها می گویند این جمله را هم بگویم و التماس دعا. اما می بینی همان یک جمله، نیم ساعت طول می کشد.

اما کیمیاگری یک جمله­ واقعی است: کیمیاگری، همان علم ماست­ بندی است.

این بار سراغ دامداران عزیز باید برویم و درس سادگی را از ایشان باید بیاموزیم. می خواهیم ایشان را استاد خود قرار دهیم و ببینیم که کجای کار آن­ها با علم مورد نیاز ما سازگاری دارد.

کیمیاگری آن قدر باید ساده باشد که تو نتوانی بگویی من نمی توانم یا نمی دانم!

حتما داری می خندی و می گویی که این جمله چه معنایی دارد؟! ساخت طلا کجا و ساخت ماست؟! مس کجا و شیر؟!

همان­طور که سؤال می پرسی، جواب هم می دهی. دقیقا همین­طور است. مس، مانند شیر است که می خواهیم از آن ماست درست کنیم. ماست هم همان طلا است. عجیب آن­که نمی توانی به ماست بگویی شیر، چنان­که نمی توانی به طلا بگویی مس! می دانی چرا؟

چون شیر از نظر شیمیایی تغییر کرده! چینش ریزذرات تغییر کرده و یک ماده­ جدید به وجود آمده. من نگفتم مانند گلی است که از آن کوزه می سازیم. یا مانند آجری که با آن خانه می سازیم. یا مانند چایی که با آن قند می خوریم. بلکه گفتم مانند ماست­ بندی!

اما شیر، خود به خود، ماست شد؟! باید از استاد دامدار پرسید. او می گوید: باید یک چیزی هم به آن اضافه کنی. یک مایه­ ای باید به آن بزنی، آن را که زدی، به طرز شگفت ­آوری، تغییرات بنیادین در درون شیر به وجود می آید.

آن مایه، شاید کمی ماست باشد.

و اما این نکته­ مهم فراموش نشود که اگر در وجود شیر، چیزی نبود که تبدیل به ماست شود؛ تو اگر هزار بار به آن مایه بزنی، هرگز ماست نخواهی دید. اگر مثلا شیر رو به ترش شدن رفته باشد، قابل پنیر شدن است. اگر خراب شده باشد، فاشد شده باشد؛ دیگر حتی نمی توان آن را مصرف کرد. و آیا تا حالا دیده ای کسی از آب، کره بگیرد یا ماست ببندد؟ پس فقط شیر است که قابل ماست شدن است.

خوب اگر دقت کنید، در این مثال­های ساده، حرف­های خیلی بزرگ نهفته است و راهنما و هادی شما خواهد بود إن شاء الله.

 

 

پس تمام کیمیاگری همین است که تو

  • مسی را برداری

  • که لایق طلا شدن است،

  • به آن اکسیری بزنی

  • و صبر و استقامت کنی تا خودش نقره شود.

  • و دوباره با طی همان مراحل، طلا شود!

چقدر آسان بود!

یک مثال دیگر هم بزنیم: یک دانه­ گندم را ببین. آیا در ظاهر او هیچ رشدی می بینی؟ هیچ اثری از حیات و زندگی دارد؟ او مانند یک شن کوچک در دستان تو است. یک شیء جامد. اما او لایق رشد کردن و تعالی است. او لایق کمال است.

روح او از درون این بدن سخت و جامد فریاد می زند که من می خواهم سبز شوم، زنده شوم تا گندم­های بسیار از من به وجود آید.

اما خود به خود که نمی شود! می شود؟

باید او را تربیت کرد.

کمی آبش که بدهی، ناگهان می بینی آن جسم جامد بی جان، انگار روحی داشته و اکنون زنده شده است! کمی حرارتش بدهی، ساقه اش ضخیم می شود. توی خاک که کاشتی، غذا می خورد، قوی و بزرگ می شود و از آن گندم های بسیار به وجود خواهد آمد.

کیمیاگری همین است که تو آبی بخوری و زنده شوی. آبی که عنصر وجود تو را تصفیه می کند تا لطیف شود.

اگر به دانه­ قلبت، آب زندگانی را بچشانی و حال آن­که قلب تو لایق زندگی است؛ ناگهان طلای وجودت سر بر آورده و روح تو اوج می گیرد. گویی که تا کنون قلبی نداشته­ ای، اما تازه صاحب قلب شده­ ای.

پس باید برویم پیش استاد دامدار و درس بگیریم. چون تو فقط باید علم ماست­بندی را بیاموزی.

علمی که به تو می فهماند باید با نگاه دیگری به اطرافت بنگری و چون نگاهت کامل شد اکسیر حقیقی را یافته­ ای.

  • این نگاه، همان است که قلبت را بیدار می کند.

  • این نگاه، همان است که از قلبت برخاسته است.

  • اصلا این نگاه، با چشم قلب تو دیده می شود.

و قلب، یک خاصیت منحصر به فرد دارد. بر خلاف چشم و گوش و لمس، قلب یکی است! یک تو، دو قلب نداری! هیچ انسانی، دو قلب ندارد. قلب، یکی است و نهایت تو به قلب ختم می شود. چون یکی است، یکی­ها را می فهمد و هر یکی خود را در او می نمایاند.

با او که نگاه کنی، یکی را می بینی. همان یکی که دستت را فشرده. همانی که کلامش دارد گوش تو را می نوازد.

همانی که تمام دنیا را با خطوط خوش رنگ و ظریفش آراسته.

همان نگارنده­ تنها.

همان نقاش بی­تا.

همان هنرمند یک­تا.

کیمیاگر بی­ همتا!