لاف عشق

بسم الله الرحمن الرحیم

ناگهان مرد وسط مشاجره گفت: ولی من واقعا دوستت دارم!

زن: دوستم داری؟ این معنی دوست داشتنه؟!

مرد: خوب اذیت میکنی!

قضاوت: زن راست گفت. این معنی دوست داشتن نیست.

از کجا فهمیدیم؟ اولا دوست داشتن مراحل زیادی دارد. نباید اشتباه کرد. اما خلاصه اش سه مرحله است: دوست داشتن، عاشق شدن و شیفتگی.

اولین مرحله که همان دوست داشتن است، شخص خود را نباید ببیند و پیوسته نظرش به محبوبش است. همیشه در فکر برآورده کردن حاجات و خواسته های او است بدون اینکه از خودش صحبتی به میان آورد. در این مرحله، محبوب، مورد ستایش محب واقع می شود. شاعر هم می گوید: مغرور حسن خود مشو و قصد ما مکن/کاین حسن تو است از اثر عشق پاک ما. البته محب این حرف را نمی زند، اما حقیقتا حسن محبوب، به خاطر ستایش محب است مر محبوب را.

یک شاخصه اصلی در دوست داشتن، کور و کر شدن محب است. یعنی آن کسی که کسی را دوست دارد، کور و کر می شود. فرموده اند دوست داشتن چیز، کور و کر می کند.

اما از چه چیزی کور و کر می شود؟ دو حالت دارد: یک معنای تلخ دارد و یک معنای شیرین.

معنای تلخ این است که دوستدار، هرچه محبوبش خطاکار باشد و دچار گناه و سرکشی یا حتی پر از نقص باشد، اینها را نمی بیند. اگر هم کسی او را تذکر دهد، اصلا نمی شنود. گویی کور شده! کر شده! حال آنکه در همه چیز نهایت دقت را دارد. زنی یا مردی را که دوست داری، اگر هزار خطا و بدی بکند؛ اصلا نمیفهمی. اگر کمتر دوستش داشته باشی، میفهمی و بدون ترشرویی و ناراحتی و زحمت به روی خودت نمی آوری. هیچ سختی نمیفهمی. همه هم و غمت محبوبت است. دوستش داری دیگر. حتی ممکن است با تذکر دهنده ها دشمن شوی که چرا عیب محبوب مرا می گویید. هر چه می گویند: بابا! این فلان عیب را دارد. فلان نقص را دارد. اصلا نمی شنوی! ناخودآگاه به تو می گویند مگر کر شدی که نمی شنوی؟ مگر کور شده ای که نمی بینی؟ اصلا به جهنم!

باری، این معنای تلخ دوست داشتن های اشتباهی است.

 

 

 

اما یک معنای شیرین هم داشت. این در جایی است که تو محبوبت را به خوبی شناخته ای. نقصش را می دانی، کمالش را می دانی. زشتی اش را می دانی جمالش را می دانی. خطایش را می دانی پاکیش را می دانی. حالا به هر دلیلی؛ یعنی، به علت وجود صفتهای نیکوتر و بهتر او را دوست داری. صفاتش را دوست داری، و دوست داشتنت، تلخ نیست؛ شیرین است و گوارا. کار شیرین به جهان شور برانگیختن است، عشق در جان کسی ریختن است/کار فرهاد برآوردن میل دل او است، خواه با شاه در افتادن و گستاخ شدن، خواه با کوه درآویختن است. وقتی که دوستش داشتی به خاطر نیکی ها و صفات پاکیزه اش، دیگر حالیت نیست چکار می کنی!

والله از غذا خوردن می افتی! همه اش چشمت به در است. و الله از آب نوشیدن می افتی! یادت نیست تشنه ای! یادت نیست بیماری. یادت از خودت نیست. اگر بگویند محبوبت پشت این کوه است، و الله کوه را می کنی و اصلا یاد خستگی تنت نیستی. اصلا یاد پینه های دستت نمی افتی. اگر بگویند محبوبت بیمار است، از هر جا که شده دارویش را می یابی و شفایش می دهی. اصلا یاد خوابت نیستی و شبانه روز او را تیمار می کنی، پرستاری اش می کنی. و الله او را می پرستی. اگر بگویند در راهت هزار خار و خاشاک ریخته، راهزنان هستند، جنگ است، خونریزی است، تو حتی زخم خار را نمی فهمی. عرض می کنم، این معنای دوست داشتن شیرین و گوارا است که در ره منزل لیلی که خطرها است در آن، شرط اول قدم آن است که مجنون باشی

این جنون، طوری است که هیچ مشاعرت و احساساتت کار نمی کند. همه وجودت، یک قبله پیدا کرده و دائم رو به او است. شاید داری کوه می کنی. اما یک آن نه به خودت فکر می کنی و نه به کوه. بلکه تمام فکر و ذکرت پیش اویی است که برایش می کنی. بلی! رمز شیرینی این قصه کجا است؟ که نه تنها شیرین! بی نهایت زیبا است! و آنچه می خواست به ما درس محبت می داد. جان، چراغان کنی از عشق کسی، به امیدش ببری رنج بسی، تب و تابی بودت هر نفسی، به وصالی برسی یا نرسی، سینه بی عشق مباد!

 

 

 

حالا دیگر بدون شک و تردید می دانی که مرد دروغ می گفت که زنش را دوست دارد. گفت اذیت می کنی! مگر می شود محب، اذیت محبوب را ببیند؟! پس او خودش را دوست دارد یا صفاتی را دوست دارد که در آن محبوب نیست.

پس از این مثال ساده بفهم که آنهایی که ادعای ولی اللهی می کنند که ما دوست خداییم و خدا را دوست داریم و به خدا ایمان داریم، ولی از خارهای سر راه وصل به او شکایت می کنند؛ دروغ می گویند. اگر اعتراض می کنند، کافرند، نه مؤمن. اگر صبر نمی کنند، ضعیفند، نه متقی. اگر خود را می بینند، خودپرست اند، نه خداپرست! أعراب گفتند ایمان آوردیم بگو ایمان نیاوردید ولی بگویید اسلام آوردیم و هنوز ایمان در دلهای شما وارد نشده است! بله، چهار کلمه ای حفظ کرده ایم. نمازی حفظی می خوانیم. روزه ای حفظی می گیریم. قرآنی می خوانیم. اما

لاف عشق و گله از یار؛ زهی لاف دروغ

عشق بازان چنین مستحق هجران­اند