کیمیاگر خود باش (7): سنگ بیچاره!

بسم الله الرحمن الرحیم

 

مقدمه 

باید خودت را با آن جلا بدهی.

یادت هست؟ گفتیم باید خودت را با آن جلا بدهی؟

می دانی که مسیر، طولانی است.

نوک قله را وقتی از از اینجا نگاه می کنی، گویی هرگز به آن نمی رسی...

همین که قدم اول را برداشتی، ناگهان رسیده ای!

اما باید قدم به قدم برویم تا برسیم...

باید همیشه در کار بود.

در نوشتار پیشین گفتیم که باید خودت را با اکسیر جلا بدهی.

این جلا دادن، اولین قدم مهم است.

 

"سنگ بیچاره"

 

در کلبه ای قدیمی در یک جنگل کوهستانی، دختری زیبا به همراه مادر و پدرش زندگی می کرد.

او هیچ برادر و خواهری نداشت. هیچ دوستی هم نداشت.

البته، جز یک دوست.

آن دختر، همیشه بر لب جوی آب می نشست و موهایش را شانه می کرد.

او برای اینکه خودش را ببیند، به درون آب نگاه می کرد. آب، خیلی زلال بود.

او با آب حرف می زد و آن را نوازش می کرد.

سنگ بیچاره، سالها بود که آنجا مانده بود.

هر وقت دختر زیبا را می دید، شروع به لرزیدن می کرد. تکان می خورد.

اما دختر زیبای ما، هرگز به او توجهی نمی کرد.

سنگ با خودش می گفت چرا من هر چه تکان می خورم او به من توجهی نمی کند.

ولی آب که تکان می خورد، این قدر به او محبت می کند.

نوازشش می کند.

چه می شد اگر مرا هم با خود به کلبه اش می برد. من برایش تکان می خوردم و دیگر او به سراغ آب نمی آمد.

یک روز که دختر زیبا، لب به سخن می گشود؛ غنچه صورتی دهانش را مانند گلی نوشکفته بر روی آب گذاشت.

سنگ، خیلی نگران شده بود. ترس! حسادت! غیرت! عجز! بیچارگی! تنهایی! همه و همه در یک لحظه، سنگ را به شدت می لرزاندند.

اما دخترک به آرامی، در گوش آب چیزی می گفت:

ای آب زلال و روان، تو خیلی بخشنده هستی.

من همیشه به سراغ تو می آیم.

خودم را در تو می بینم.

با تو حرف می زنم.

و تو فقط و فقط گوش می کنی.

و می روی.

حتی یک لحظه بر نمی گردی تا از من چیزی بخواهی

یا شکایتی کنی

تو فقط می خواهی به من لطف کنی

و خودت را هیچ می دانی

تو خیلی مهربانی!

... و

سنگ، تکانی دیگر خورد

اما این، یک تکان متفاوتی بود...

او خیلی شدید لرزید و لغزید

و به داخل آب افتاد!

او می خواست، همانند آب، خودش را برای دختر زیبا، فدا کند

می خواست او هم برود!

او هم بخشنده باشد!

او هم زلال باشد!

او هم آیینه شود!!!

اما سنگ بیچاره، نمی دانست که اگر در آب بیفتد، باز هم او حرکت نخواهد کرد

پس در کنار رودخانه، در حفره ای نه چندان بزرگ، گیر افتاد

دختر زیبا، حالا خیس هم شده بود و به سرعت به خانه برگشت

دیگر تمام امیدهای سنگ از دست رفت

با خود گفت عجب حماقتی کردم

دیدی او را رنجاندم؟

دیدی خیسش کردم؟

دیدی من به هیچ دردی نمی خورم

دنیا، برایش مانند شب تار شد

سیاه و سیاه و سیاه

او دیگر تکان نخورد

آرزوی رفتن به کلبه چوبی فراموش شد

و حتی آرزوی رفتن و بخشنده بودن مانند آب را از یاد برد

هر روز، تازیانه آب بر سرش فرود می آمد و دم بر نمی آورد

او سوخته بود

.

.

.

روزها و سالها گذشت

.

.

.

آب، خیلی بخشنده بود

و بخشندگی خود را به سنگ هم بخشید

هر چند دردآور

هر چند طولانی

اما سنگ، بیخبر از همه جا، یک روز در دستانی لطیف، زیبا و کوچک قرار گرفت

چقدر گرم بود

چقدر مهربان بود

دیگر، سنگ بیچاره، بیچاره نبود

آنقدر خواستنش عمیق بود که همه کائنات، برای برآوردنش دست به کار شدند

او دیگر یک سنگ کدر زمخت نبود

او دیگر خودنما نبود

او،

هم بخشنده شده بود

و هم آیینه

اگرچه، روان نبود

اما هر آنچه که می شنید را در قلبش نگاه می داشت

نه شکایت می کرد

و نه سخنرانی

حتی صدا هم نداشت

دختر زیبا می دانست که او چه سختی هایی کشیده تا شنونده داستانها و غمها و شادیهای او باشد

 

آیینه شدن، تا این حد...

 

شیفتگی، تا این بی حدی و بی نهایتی...